تبليغاتX
نزدیک آسمان
این وبلاگ مدتهاست که به روز نشده 

چون همه جا زدند .

اولین نفری که جا زد همینی هست که درباره وبلاگ نوشته « ما یه سری بچه های باحال هستیم(شاید بودیم...)که با همدیگه خیلی حال کردیم .خیلی ها هم البته با خوشی ما, خوش بودن....اومدیم دوباره با همدیگه باشیم ؛توی یه سنگر دیگه...یاعلی بگید بچه ها »

جا زد چون رفته زن گرفته .

تمام

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 9:51 توسط اسمانی ها |

به زبان دیپلماسی می نویسم؛

قبل ازدعای مادری دررفح,درغزه.

منم فرزندسال61هجری,

حسنی مبارک,قذافی,عبدالعزیزآل سعود و...

مادرتان به عزایتان بنشیند

که اسلام درپرقبای شماست

پاره تن اوآش نذری خاورمیانه شده

نذرتان قبول... !

وچندباره...

سیدحسن,عصایت رابزن به نیل

شایدراهی برای رد شدن امیرقطور

قطربازشود.

*****

ای موسای ما؛اگرچهل درچهل درطوربمانی

نه سامری نه بشکه نفت ونه گردنبند رایس

نتواندکه

دل هارون زمانه رابشکنیم!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 13:54 توسط اسمانی ها |

به استادعزیزم قمرزاده

این بارروی صفحه کمی آسمان کشید

پروازتا نهایت هربیکران کشید

هرچند سن وسالی ازعمرش گذ شته بود

این بارروی صفحه ولی یک جوان کشید

سربندسرخ،اسلحه،پوتین،پوتین،لباس رزم

خود را شبیه هیبت یک قهرمان کشید

در یک نبرد سخت ونفس گیروبی امان

تصویری ازمبارزه بادشمنان کشید

[]

حال گذشته است ازآن سالهای دور

حالا تمام سال خودش راخزان کشید

بغضش گرفت گریه کمی کردوبعدهم

دست اززلال گریه خود ناگهان کشید..!

او مانده بود درد دلش را برای که...

او مانده بود ...روی ورق جمکران کشید!

مرتضی طالبی

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:46 توسط اسمانی ها |

...

تا نزديكي خيمه سبز حضرت رفتيم. ملازمان حضرت به من گفتند همين جا بايست تا از حضرت اجازه بگيريم من ايشان را نميديدم ولي صداي ايشان را شنيدم كه فرمود؛

ردوه فانه رجل صابوني

-

ايشان را برگردانيد و از ملازمان ما ندانيد . او مردي صابوني است!

فهميدم كه عدم ملاقات با حضرت به خاطر آن خطور ذهني بود. كه در راه تشرف به خدمت حضرت به ذهن من رسيد. نكند صابونهايي كه پشت بام مغازه پهن كرده بودم توسط باران خراب شود.اين خطور ذهني باعث شد كه ملاقات با حضرت را از دست بدهم

حكايت عطار بصراوي از تشرفش به نزديك خيمه حضرت مهدي (عجل ا...تعالي فرجه الشريف)

***

و اگر بحث تشرف ما پيش ايد در باره ما به غير از ردوه فانه رجل صابوني

مي فرمايد

ردوه فانه رجل دنيوي

ردوه فانه رجل كاذب

فانه رجل متكبر

فانه رجل حريص علي الدنيا

فانه رجل

...

فانه رجل

......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 9:8 توسط اسمانی ها |



باران ببارد یا برف؟

باران فقط زمین راخیس میکند همین!

ولی برف جای پای آدمها رانگه می دارد!

...

یک روزمکه ای!

یک روزمدینه!

روزی سامرا

... .

یک روز

بوی عطر محمدی تو در مسجد کوچک قدیمی محله جا مانده.

ما دیررسیدیم ! ای کاش کاش برف آمده بود.

آقای ما ... .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 9:2 توسط اسمانی ها |



... و شب ،تنها ،تاريك ،بي رنگ ،باد سردي مي وزد ،به ماه نگاهي مي اندازم ،بي اختيار دلم برايت تنگ مي شود ،احساس مي كنم دوستت دارم و تو نيز خدايا...

بغض گلويم را مي فشارد ،مي لرزم سرم را زير مي اندازم، خجالت كشيده ام...

شب انگار موعد ديدار توست و تازه مي فهمم تفسير انكه فرمودي قم الليل الا قليلا ...

خدايا خسته ام ،بي تابم ،در دلم اشوب است ،دلم تنگ تر مي شود چشمانم خيس مي شود ،هق هقي مي كنم ،

خدایا بگو باران ببارد

دلم نمي خواهد صبح بشود ،دلم نمي خواهد سرو و صدايي بشنوم، دلم نمي خواهد تنهايي ام را بشكنند ،دلم نمي خواهد دلم را ببرند...

چه شب با شكوهي به خود افتخار مي كنم كه تو را دارم ،خنده اي بر لبانم مي نشيند انگار تو هم تصديق مي كني افتخارم را. ساعت 2/5 نيمه شب است پاهايم يخ زده اند اما دلم گرم است ولي ...

ولي باز مي ترسم نكند رهايم كني...

هیهات ما ذلک الظن بک

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 13:57 توسط اسمانی ها |

بازارسیاه که نیست!
ازگروه رقیب هم نیست !
ازصنف روکم کنی هم ...
اصلاتعریف ندارد،
یعنی درقالب تعریف های روزمره نمی گنجد...
دوستی ومحبت آبشخورش از سرچشمه کوثر است. دررودخانه ی دل . وجاری دررگ وخونمان...
صدالبته آنچه می ماند و بدرقه سفرطولانی وآخرت همه انسانها می شود
یا (خدارحمتش کنه هست ، یا می گن خداازش نگذره! )
_
مانده تو چقدر در دنیا دست گیری کنی. تازه رفتنت می شه اول ماندن ویادت دل
گرمی جمع دوستان!
رفاقت ازجنس بی جنسی است.
یه حس غریب درلحظه ی تنهایی ست که باهیچ کس وهیچ چیزمعامله اش نمی
کنی .چرا که فرموده : مرام ومذهب هرکس برطبق سیره و روش رفیقش است!
حال ببین چه مرامی داشتی وداری؟
چراغ بدست حرکت می کنی ؟ آیا ستاره ای درشب تاریک نفس سرکشت داری؟
اصلامی خواهیم حرکتی کنیم؟ دست دردست کسی که خیلی محرم ماست.
محرم اسرار...
ودرهمین نزدیکی هاست! ازرگ گردن هم نزدیک تر.
آن جلوتر را نگاه کن. شاید کسی رفته وستاره شده و راه شده و راهنما.
بیابرویم. ...

 


نشانی روی کاغذ. درشهرهیاهوها به دنبال راهنما ، درکوچه بس کوچه های حیرت.نظربه این تابلووآن تابلو!!
یکباره بر سردر کوچه ای ، نوشته ای توجه ام راجلب کرد. کوچه ی سردارشهید....
رفتم. درزدم و پرسیدم ومادرش گفت :
                     
راه همین است...
 
و روزی رهبرش  گفت :
 
شرح حال این سرداران شهید رابخوانید که درمیدان عمل چه کردند!
             
 

ومن

    لیطمئن قلبی به راه افتادم ... .







نوسینده : محسن پور مهدی

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 11:4 توسط اسمانی ها |

یادش به خیر!

یادت هست؟!!

انگار همین دیروز بود،سنم هنوز به هفده نرسیده بود.

نامه پذیرش مرکز مدیریت دستم بود،اومدیم مدرسه برای ثبت نام.

مدیربعد از خوندن نامه کلید اطاق شماره28 ط 2 رو داد دستم.

یک ساک کوچیک آبی دستم بود و یک چادر شب روی کولم که مادرم پرکرده بود از رختخواب و جغول پغول.

کلید رو انداختم ودر و باز کردیم و چپیدیم تو اطاق.

روزهای اول خیلی خوب بود،تنها بودیم،من وتو،فقط من و تو،مثل همیشه!!

روزها را با هم بودیم شب ها راهم.

اصلا انگار تقدیر این بود که من وتو همیشه با هم باشیم،تو محل، تو مدرسه، بازار و....

 تو اما تو محل همیشه ذکر خیرت بود. همه از خوبی هات میگفتن ؛خصوصا از دل مهربونت؛!!

با همه دوست بودی ،همه تور و دوست داشتن وهیچوقت هیچکس نفهمید کی رو از همه بیشتر دوست داری.

هم به حاج رضا معتمد محل کمک میکردی هم با اصغر شیره ای دوست بودی،گفتم که خیلی مهربون بودی مثل الان ،مثل همیشه!!

باورت میشه،حتی با کارهات دل حاج آقا فیاض پیش نماز مسجد رو هم برده بودی.

حالا  یه علامت تعجب  قد ِ تیر چراغ برق سر چهار راه همیشه رو سرم بود که این وسط چرا کلید کردی با من و با ما می پری،هزار بار هم گفتم :با ما منشین وگرنه بد نام شوی.. بگذریم!

بعدها محمود هم به جمعمان اضافه شدبعد هم حمیدبعد... وتو با همه اونها دوست بودی!

دیگه چیز زیادی از اون روزهای اول یادم نیست...

سال های بعد سید محسن هم اومد تو پاتوق مابعد رو ح الله بعد هادی،داود،محسن،عیسی،سید اسلام،مجید، مرتضی...مرتضی۱،آه مرتضی،اگه بدونی چقدر دلم براش تنگ شده.

اگه بدونی چقدر دلم براش تنگ شده، من خیلی وقته که ندیدمش،تو می بینیش؟!

جمعمون جمع بود.

همه جا با هم بودبم.مدرسه خونه اردو مسافرت...جمعمون واقعا با صفا بود،خیلی ها به ما غبطه می خوردند، ما اما فکر می کردیم هیچ وقت از هم جدا نمی شیم....

حالا اما ده سال از اون روزها میگذره،کم کم روزگار مثل همه مارو هم از هم جدا کرد.

اولین نفر مرتضی بود که رفت به یک مسافرت دور، خیلی دور!بقیه هم یکی یکی از هم جدا شدیم .یکی کار یکی زندگی...

دیگه خیلی از هم دور شدیم ،اونقدر دور که شاید بعضی وقت هاهفته هاوماه ها بگذره وسراغی ازهم نگیریم.

باز به قبر پدر مادر مخترع موبایل وپیامک نور بباره که این موجود عجیب باعث می شه که هر از گاهی با یک پیامک:یاد باد آن روزگاران یاد باد ،سراغی از هم میگیریم،همین.

بگذریم شاید تو یه فرصتی دیگه همه این بغض های بی دوستانم رو غزلی کردم تا باهم گریه کنیم...

اماباز هم ایوَل به مرامت لوطی،باز هم تو هستی و من  مثل همیشه ....

ای بابا کی سحر شد.دارن قرآن می خونن.

از بچه گی هم که قرار بود روزی سه بار باهم خوب حرف بزنیم و ببینیم چند چندیم.

اذان شد!

شروع کنیم:

اًلله اکبرً

تو از همه بزرگتری

بًسم الله الرحمن الرحیمً

به نام تو که مهربان مهربانی

تو رو می پرستم که صاحب روز جزائی

باز هم می گم ،مهربان مهربانی...

صاحب قیامتی..

فقط تورو می پرستم وفقط از تو کمک می خوام....پایان.

مرتضی طالبی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 21:0 توسط اسمانی ها |

سلام.

حتی اگربالای پشت بام باشی،

یا اگر بالای کوه ها هم بروی،

یا چه می دانم

اصلا اگر

پرواز کنی تا بالای ابرها

باز هم تا آسمان فاصله بسیار است

اما جایی هست که

نزدیک است به آسمان

درست کنار ماه،

همسایه خورشید،

شاید هم بالاتر!

اینجا "دل" است،

جائی نزدیک آسمان.....

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 16:29 توسط اسمانی ها |



به زودی ...



+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 12:54 توسط اسمانی ها |